۱۳۹۰ تیر ۲, پنجشنبه
۱۳۹۰ تیر ۱, چهارشنبه
واقعا که به افتخار هرچی بی ناموس جاکشه صلوات.
سردار پلیس اسماعیل احمدی مقدم = یک بی ناموس
فرمانده نیروی انتظامی، اسماعیل احمدی مقدم در كارگاه بینالمللی حمایت از شهود و قربانیان جرم:
"در جرایمی كه به ندرت در ایران وجود دارد به طور مثال جرم تجاوز به عنف انعكاس وسیع رسانهای، تولید ناامنی روانی در جامعه میكند ..."
عجب! خسته نباشید! 32 سال "بکش بالا، بکش پایین" برای حجاب و ریختن توی خونۀ مردم برای ویدیو و ماهواره و رفتن در خونۀ مردم برای به هم زدن مهمانی و عروسی شان، مثل این که این آقا پلیسه از ماجرا پرته که در مملکت ام القراء اسلام اون چیزی که زیاد شده تجاوزه، به زن و به مرد و به جوون، به یک نفر و به چند نفر، توی خانه و توی زندان و توی ماشین و توی بیابون. ایشان فکر می کنه چند تا تجاوز گروهی به زنها باید اتفاق بیفته که موضوع از حالت "نادر" بیرون بیاد و به وضعیت "عادی" و یا "حاد" تبدیل بشه؟
32 سال حجاب اجباری، جداسازی زن و مرد، نماز جماعت، قرآن از کلاس اول، گزینش، وصیت نامۀ امام، حراست، اسلام و قرآن در رادیو، تلویزیون و هر منبری که امکانش وجود داشته، حتی در استادیوم ورزشی، حتی در نمایش های هنری، حتی در جلسات اداری، ای آقا پلیس اسلامی، ای استاد امنیت اجتماعی، ای متخصص سرکوب و از بالای پل پرت کردن و از روی معترض دست خالی با ماشین رد شدن و تیر زدن به مردم بی گناه، فرمودین این پدیده ها در ایران به ندرت پیش میان و نباید این همه شلوغ کرد؟ حواست هست که در همین 32 سال در ایران اعتیاد، فحشا، کودک آزاری، اختلاس های نجومی، و قتل و جنایت تا چه حد بالا رفته؟ با حضور تو و روسات دیگه کدوم جرایم در ایران "به ندرت" وجود دارند؟ هر چی در ملع عام اعدام کردین و شلاق زدین و دست و پا بریدین و زندان بردین هم که مثل اینکه افاقه نکرده. وقتی نیروی انتظامی و امنیتی یک مملکت بچه های شاگرد اول کنکور دانشگاه تهرانو از طبقه های بالای خوابگاه پرت کردند پایین و زدن و کشتن و گفتند "یازهرا از ما قبول کن،" معلوم بود که اون اسلام این جنایت ها را هم دارد. گروهبان قندعلی، ازت بیزارم. میدونی "نا امنی روانی" واقعی رو چه کسی در جامعۀ ایران ایجاد کرده و ادامه میده؟ تو بی همه چیز پست فطرت قاتل و روسای یکسر دزد و نامردت. تو و رهبرت و رییس جمهورت و دادستانت و رییس قوۀ قضاییه ات و رییس مجلست و نماینده های مجلست و کابینۀ وزرا و دو سه هزار تا آخوند و بسیج و سپاه پاسدارانت. شما در ایران ناامنی روانی ایجاد کرده اید. واقعا که به افتخار هرچی بی ناموس جاکشه صلوات.
۱۳۹۰ خرداد ۳۱, سهشنبه
دانشمند بزرگ اسلام جناب دکتر حسین روا زاده : ما اصلا ما پادشاهی بنام کورش نداشتیم و پادشاهی بنام داریوش هم نداشتیم.
جديدترين طنز دكتر روا زاده ما پادشاهي به نام كورش كبير و داريوش نداشتيم
۱۳۹۰ خرداد ۳۰, دوشنبه
آموزش اسلام در یک جلسه!
ایران آخور تاریخی اسلام است. کفتارهای اسلام در تمامی تاریخشان از ایران تغذیه کرده اند.
شصت هفتاد نفری که به سرکردگی محمد در بیابانها آواره شده بودند، پس از یک دورهء گرسنگی و سختی و سرگردانی در صحراهای خشک، عاقبت به شهر مدینه که فاصلهء کوتاهی از مکه داشت رفته و در آن شهر ساکن می شوند.
بخش اصلی و هیجان انگیز تاریخ اسلام از همین زمان شروع می شود که نطفههای سازمانی مافیایی و گانگستری مرکب از اوباش گریخته از مکه، بعلاوهء شمشیرکشها و گردنه بگیرها و قطاع الطریقهای مدینه که به دو قبیلهء اوس و خزرج وابسته بودند شکل یافته و ظهور می یابد. تشکیلاتی مافیایی که بعدها در« سازمان روحانیت شیعه» در ایران، به کمال انسجام ساختاری و کارآمدی و گستردگی و سودآوری فرارویید.
در این زمان شورای مرکزی مافیای مدینه تشکیل می شود که شامل محمد در مقام پدرخوانده و ده تن از لاشخورهای مکه و مدینه موسوم به عشرهء مبشره از قرار ابوبکر ـ عمر ـ عثمان ـ علی ـ طلحة بن عبیدالله ـ زبیر بن عوام ـ عبدالرحمن بن عوف ـ سعد بن ابی وقاص ـ سعید بن زید و ابوعبیدة بن جراح است.
از این گروه دوتن به پدرخوانده نزدیکترین بودند. عمر و علی.
عمر مردی زیرک و باهوش و در عین حال قسی القلب و دگم و راست کیش بود. از جنم آدم هایی که در قضاوتشان، برای کمترین گناه، اشد مجازات را در نظر می گیرند. بطوریکه فرزند خود را به جرم نوشیدن شراب تا کمی بیشتر از سرحد مرگ تازیانه می زند.(لازم به توضیح است که مفهوم گناه در مشرب مافیای مدینه به معنی مخالفت و سرپیچی از احکام پدرخوانده و یا همان پیامبر می باشد.) بعد از مرگ محمد و در دورهای که عمر به مقام پدرخواندگی دست یافت، حوزهء فعالیت و سیطرهء مافیای مدینه با درایت و سیاست وی به اقصی نقاط عالم گسترش یافت.
اما علی ابن ابی طالب ملقب به قتال العرب، گدازادهای بیسواد و لمپن بود که به دلیل خوی وحشی گری و متجاوزش، هرکجا که محمد به کثیفترین و رذیلانهترین اعمال نیاز داشت، حاضر به یراق بود. قتل و ترور و سربریدن و مثله و پاره پاره کردن انسانها و بوی خون علی را نشئه می ساخت. جالب اینجاست که سیرت علی بر خلاف معمول در اکثر افراد، اما در صورتش به کمال متجلی بود. قد کوتاه با پاهایی از بالاتنه کوتاهتر، بازوهای پیچ پیچ و قوی، شکم برآمده، دندانهای پیش آمده، چشمهای ورقلمبیده. علی علی الظاهر بسیار شبیه شرک بود. با این تفاوت که شرک هیولای نازنینی است.
این دو تن پس از مرگ پدرخواندهء مافیای مدینه، سرنوشت تاریخی آنچه را که بعدها به« دین اسلام» شهرت یافت و به شعبهها و سازمانهای تبهکاری ریز و درشت تقسیم شد، تا حدود زیادی دگرگون ساختند. البته شرح آنچه سپس تر بر این دگرگونی مترتب گردید موضوع این نوشتار کوتاه نیست. اما لازم است بدانیم که مافیای روحانیت شیعه که امروز بر ایران حاکم است، پیشینه و ریشهء سازمان و تشکیلات خود را به علی منسوب می داند و بعد از محمد اورا پدرخوانده می شمارد.
کلاً مافیای مدینه نظیر نمونههای مشابه آن در دوران معاصر ما از جمله مافیای سیسیل در ایتالیا و یا دارودستهء ال کاپون در شیکاگوی نیمهء اول قرن بیستم، حول دو محور و خواست و مطالبهء اساسی اما با حاشیههای بسیار شکل گرفت: پول و زن.
مافیای مدینه برای نخستین بار با حمله به کاروانی تجاری در نقطهای بنام بدر که کاروانیان برای استفاده از چاههای آب آن منطقه توقف کرده بودند و قتل عام بازرگانان و محافظان کاروان، مزه و طعم پول و طلای فراوان را چشیدند. قریب نهصد تن را به قتل رساندند و زنهای و بچههای همراه کاروان را به کنیزی و بردگی بردند. در این نوع یورش به کاروانها و قبایل، گاهی پدرخواندهء مافیای مدینه بلافاصله و همان روز، به زنی که شوهر و برادران و بستگانش را به قتل رسانده و به کنیزی گرفته بود تجاوز می کرد.
در مرامنامهء مافیای مدینه که سالها بعد به سرپرستی یکی از آدمهای محمد بنام عثمان گردآوری و تألیف شد و به قرآن موسوم گشت به صراحت از اهداف و مقاصد لاشخورهای مدینه سخن رفته است. به عنوان مثال پدرخواندهء مافیای مدینه زمانی که آدمهایش از دزدی باز می گردند به آنان می گوید:" آنچه به غنيمت بردهايد حلال و پاكيزه بخوريد." یعنی کیفشو ببرید و هیچ هم وجدانتان معذب نباشد! هرچند صاحبان اموال را « فراز گردنشان را زده باشید و همهء سرانگشتانشان را قلم کرده باشید.» انفال ۱۲ و ۶۹
همچنین در مرامنامهء مافیای مدینه آمده است که پدرخوانده مجاز است همسرانی که مهرشان را داده و کنیزانی که از غنیمت جنگی به دست آورده و دختران عموهایش و دختران عمههایش و دختران دایی و خالهاش و زنانی که خود را به او بخشیده اند... و کلاً تمام زنهای روی زمین را ب...د! (احزاب ۵۰)
پیش از این تاریخ، دزدها و راهزنان و حرامیهای سرزمین حجاز و نجد و اطراف آن بصورت گروههای کوچک و پراکنده و مستقل به کاروان هایی که غالباً کالاهایی را به مقصد شامات و روم حمل می کردند دستبرد میزدند و یا به قبیلهها و طایفه هایی با جمعیت کم که قدرت دفاع از خود نداشتند هجوم آورده و به قتل و غارت و برده گیری می پرداختند. اما محمد در مدینه اغلب این دارودستههای غارتگر را گردهم آورد و متحد و مجاب ساخت که تحت گروهی واحد و قوی، هم موفقیت بیشتری در دزدیها و حملات خود به کاروانهای تجاری و طوایف خواهند داشت و هم با هجوم به شهرها و سرزمینهای آباد و ثروتمند دور و نزدیک درآمد و سهم بیشتری از غنایم نصیب آنان می شود.
در حقیقت محمد با تبیین«ایدئولوژی دزدی» که به دین اسلام شهرت یافت و تدوین مرامنامه مافیای مدینه که قرآن خوانده می شد، به غارت و چپاول رسمیت بخشید و چنان قداستی برای دزدی و قتل و غارت و برده داری تراشید که اگر راهزنی و جنایت و چپاول تا آن زمان فرضاً نزد برخی افراد نکوهیده بود و وجدان بعض راهزنان را گهگاه دچار عذاب می نمود، از آن پس دزدی و جنایت به عنوان کاری نیکو که بعد از مرگ نیز پاداشی برای آن در نظرگرفته شده عمومیت یافت و رفته رفته اکثریت مردم ساکن شبه جزیره در این شغل شریف به محمد پیوستند. از طرفی حضور اعضای وحشی مافیای مدینه که مسلمان خوانده می شدند، در میان هر قبیله و شهر و آبادی، آنچنان رعب و وحشت و اضطرابی در دل ساکنین می افکند که جملگی به خواستهای آنان تن می دادند. مخالفت و مقاومت در برابر دزدان و جنایتکاران مدینه تقریباً غیرممکن بود.
دزدان مدینه زمانی که موفق شدند مکه را تصرف کنند و رؤسای گردن کلفت قبایل همچون ابوسفیان را با خویش همراه و هم پیمان نمایند، به چنان قدرت مخوفی دست یافتند که تقریباً هیچ نیروی معارضی در سرزمین عربستان قادر به مقابله با آنان نبود. در این زمان آدمها و شمشیرکشهای محمد به همه سو گسیل بودند و از هر قبیله و عشیرهای طلب باج می کردند و چنانچه با مخالفت روبرو می شدند همه را قتل عام می کردند و زنان و کودکانشان را برده می ساختند و اموالشان را غارت می کردند. طبق مرامنامهء مافیای مدینه یک پنجم از بردهها و اموال و غنایم سهم پدرخوانده می شد.
مافیای مدینه فریضهای بنام« جهاد» برای اعضاء خود در نظر گرفت که طبق آن حداقل سالی یکبار موظف بودند به مردمان دیگر سرزمینها حمله برند و آنان را غارت کنند. به این طریق هرگاه اموال و ثروتهای مسروقه مصرف و تمام می شد، در فرصتی دیگر و با حمله و جهاد، برای سال پیش رو تأمین آذوقه و پول و برده و زن می کردند. این مرام و طریقه و شریعت، همان روشی است که بعدها به اقتصاد اسلامی و یا اقتصاد توحیدی معروف گشت.
( در ایران معاصر، اجرای اقتصاد توحیدی و نقش و وظیفهء مجاهدان و جهادگران در صدر اسلام را بازاریان سنتی به عهده گرفته اند. یک پنجم از انفال و غنایمی را که جهادگران اسلام پس از قتل عام و غارت غیرمسلمانان به پدرخواندههای مافیای مدینه پرداخت می کردند، امروز بازاریان با غارت عامهء مردم ایران به صورت خمس به مراجع تقلید و آیات عظام و سایر پدرخواندههای مافیای روحانیت شیعه می پردازند. بازاریان سنتی که مؤمنین و متدینین و شرکای واقعی مافیای اسلام را شامل می شوند، دست در دست روحانیت، فریضهء جهاد با کافران و مشرکان یعنی سنت غارت مقدس در اسلام را به شکل بسیار زیرکانهای با انحصار و احتکار نان و خوراک و مواد و نیازهای مصرفی جامعه بجا می آورند. مافیای روحانیت شیعه نیز هرزمان که بازاریان با مشکلی مواجه شوند مانند جریان تنباکو به حمایت از منافع ایشان بر می خیزد. به غیر از بازاریان هیچ گروه و قشر و طبقهای در ایران امروز بطور مستقیم خمس و زکات و سهم امام به آخوند نمی دهد.)
همانگونه که کم و بیش به نوع فعالیت گروهای مافیایی و گانگستری آشنایی داریم، می دانیم که این گروهها در هر منطقهای که فعالند با مراجعه به هتلها و رستورانها و فروشگاهها و یا از افراد متمول طلب باج می کنند و چنانچه جواب رد بشنوند، گروهی را می فرستند تا این مکانها را به آتش بکشند و تخریب کنند. سپس آدمهایی دیگر از همان گروه با این ادعا که ما امنیت شما را تضمین خواهیم نمود باج خواهی می کنند.
نسبت گانگستریسم و تشکیلات مافیایی و یا تبه کاری سازمان یافته به دعوت و بشارت محمد، بیشتر از هرکجا در مفهوم « کافر ذمی» نمود و واقعیت می یابد. در منابع و مهملات اسلامی و در ذیل تعریف« کافر ذمی» آمده است:" کافر ذمی، غیرمسلمانی است که جان و مالش در پناه اسلام است".
جالب اینجاست که هیچ زمان هم به این سؤال پاسخ داده نشد که مگر جان و مال غیرمسلمانان از جانب چه نیرویی به غیر از مجاهدان اسلام مورد تعرض واقع می شده که اسلام با ازخودگذشتگی به نجات ایشان مأمور گشته است؟ نه تنها جان و مال غیرمسلمان که حتا جان و مال خود مسلمانان نیز همواره از جانب اسلام و مجاهدان اسلام مورد تجاوز و تعرض و تهدید بوده است. پیدایش و ابداع و اختراع اصل تقیه نزد شیعیان، تمهید و تهیهای به جهت حفظ خود از تجاوز دیگر فرقههای اسلامی بوده است و هرگز هیچ نیرو و قدرت و گروهی به غیر از اسلام و مسلمانان و به دلیل تفاوتهای ایمانی و عقیدتی و اندیشهای و وجدانی کسی را مورد تعرض قرار نمی داده است.
کافر ذمی باید پول و جزیه می داد تا جان و مالش را مجاهدان اسلام از تعرض خود مصون بدارند و در غیر این صورت باید مسلمان می شد و زکات می پرداخت. در هر حال باید باج می داد.
مافیای مدینه در ایران
عبدالغنی الرصافی در کتاب« شخصیت محمدی» می نویسد:
« سراقه بن مالک نزد پیامبر بود. هنگامی که سراقه قصد بازگشت نمود، پیامبر به او گفت:ای سراقه نظرت چیست اگر دستنبندهای کسرا را بدست خود کردی؟ سراقه گفت: منظورت کسرا فرزند هرمز است؟ محمد گفت: آری.
در اینجا می بینیم که قصد محمد روشن و آشکار است، او می خواهد به سرزمین فارس دست یازد و دارایی کسرا را بچنگ بیاورد. حتا دستبندهایش را سراقه بن مالک مدلجی بدست خواهد کرد.
محمد در جنگ خندق بار دیگر هدفش را آشکار ساخت، که در این باره حلبی و ابن هشام و سیرههای خود از قول سلمان چنین نقل می کنند:
در قسمتی از خندق مشغول کندن بودم که با زمین سخت برخوردم و پیامبر در نزدیکی من بود، چون دید کار بر من سخت شده است پایین آمد و کلنگ را از دستم گرفت و با آن، چنان ضربتی بر زمین کوبید که جرقهای در زیر کلنگ برق زد، سپس ضربهای دیگر و همان شد، و برای بار سوم باز هم جرقه زد، به او گفتم:ای رسول خدا این چه بود که با هر ضربه کلنگ برق زد؟ گفت تو هم آنرا دیدی سلمان؟ گفتم آری، گفت: در ضربه اول، الله یمن را برای من گشود، و در دومی شام و سمت غرب را و در سومی، الله سمت شرق را بر من گشود.
و در روایتی، هنگامی که کندن زمین سخت، بر سلمان مشکل گردید، رسول الله کلنگ را از دست او بگرفت و ضربتی بر آن سنگ زد، و یک سوم آنرا خرد کرد و برقی ظاهر شد، رسول الله تکبیر گفت و فرمود: کلیدهای یمن را دریافت کردم، دروازههای صنعا را از همین جایی که ایستادهام همچون نیش سگان می بینم، سپس ضربت دوم را وارد کرد و یک سوم دیگر آنرا خرد کرد، و برقی از سمت روم ظاهر شد، رسول الله تکبیر فرمود و گفت: کلیدهای شام را دریافت کردم، بخدا قصرهای سرخ آنرا می بینم و ضربت سوم را فرود آورد، و باقیمانده سنگ را خرد کرد و جرقهای پدیدار شد، رسول الله تکبیر فرمود و گفت: کلیدهای فارس را دریافت کردم، به خدا از همین جا که ایستاده ام، قصرهای حیره و مداین را همانند نیشهای سگان می بینم، و شروع به وصف گوشه و کنارهای فارس برای سلمان کرد.»
هجوم گرازوار مسلمانان به ایران و تسلط مافیای مدینه بر جان و مال مردم ایران یکی از تلخترین و دردناکترین صفحات تاریخ ایرانزمین را رقم زده است. کفتارهای اسلام با شمشیرهایی برهنه به مدت دو قرن در دریایی از خون ایرانیان به پیش می تاختند. مردان جوان و زنان و کودکان را در زنجیر می کردند و در بازارهای برده فروشی مکه و مدینه به حراج می گذاشتند.
( امروز یقین بدانیم که اگر در زمان حیات خود محمد، مجاهدان و جهادگران و وحوش مسلمان به ایران هجوم آورده و ایرانیان را به اسارت می گرفتند و در بازارهای مکه و مدینه به عنوان برده و غلام به فروش می رساندند، قطعاً از میان آنان پهلوانی ایرانی مانند قاتلان عمر و علی پیدا می شد و برمی خاست تا محمد عرب را هم به درک واصل کند. همانطور که یک ایرانی بنام فیروز نهاوندی معروف به ابولؤلؤ عمرابن خطاب خلیفهء دوم را به قتل رساند؛ همانطور که ایرانی اصیلی بنام بهمن جازویه ملقب به ابن ملجم علی ابن ابیطالب معروف به قتال العرب را سقط کرد.)
قرنها پس از هجوم وحوش مسلمان و لاشخورهای مدینه به ایران، مافیای مدینه به شکل سازمان روحانیت شیعه دگردیسی یافت. این تشکیلات مافیایی پس از سدهها که بصورت جنینی و انگلی به آشامیدن خون جامعهء ایران مشغول بود، ناگهان در سال ۵۷ با یورشی بیمحابا ظهور کرد و بر تمامی منابع و ثروتهای ملی ایران تسلط یافت. اموال و املاک و حتا خانهء شخصی افراد را مصادره کرد و یکصدهزارنفر را اعدام کرد و به قتل رساند و بالغ بر پنج میلیون تن را آواره ساخت.
مافیای روحانیت شیعه در دوران جنینی و در دورانی که مردم ایران به خواب اسلامی عمیقی فرو رفته بودند، از محل خمس و زکات و سهم امام و موقوفات و کلاً آنچه که به وجوهات شرعیه موسوم است، جهت توسعهء سازمان تبهکاری و گانگستریسم شیعه استفاده می کرد و بر بستر مردابی حوزههای علمیه و مدارس مذهبی و مساجد و حسینیهها و هیئتها و تکایا، بطور سنتی با جذب فقرا و گرسنگان روستایی و حاشیه نشین و نیز جذب افرادی بیمصرف و مفتخور با ارواح تنبل و کاهل، مانند پشه و مگس تخم ریزی می کرد و بر خیل ناسخون می افزود و در حقیقت با عضوگیری بیوقفه و انبوه طلبه ها، سازمان مافیایی خود را گسترش می داد.
منوچهر جمالی ایرانیار بزرگ می نویسد:
" سکولاریسم اینست که: سرمایه ملت ایران، « غنیمت = انفال » نیست، و نباید « خرج دوام و ترویج شریعت اسلام » گردد، بلکه باید در« تضمین نیرومندی و رفاه ملت ایران »، سرمایه گذاری شود. خمس و زکات و اوقاف نیز، سرمایه ملت ایران محسوب میشوند.
خمس و زکات و اوقاف، باید تابع حاکمیت ملت گردد.
مسئله بنیادی دموکراسی وسکولاریزاسیون آنست که از دید حقوقی، « ملت، اینهمانی با خدا می یابد». طبعا هم قانونگذار و قاضی میشود و هم دارنده کل قدرت اقتصادی میشود، و می بایست کل اموال سازمانهای دینی (اوقاف) و علما و ملازمانشان را که از ملت، غصب کرده اند، مصادره کند و به خود بازگرداند. کلیه قدرتهای قضائی وحقوقی و اقتصادی، باید ازعلما و فقها و سازمانهایشان و ملازمانشان، سلب گردد."
( منوچهر جمالی- چاشنیهای اندیشه)
بیش از سه دهه تجربهء حکومت اسلام و حاکمیت و سلطهء مطلق مافیای روحانیت شیعه بر ایران، به روشنی نشان داد که اسلام در یک کلام یعنی دزدی، یعنی تبهکاری و جنایت مداوم. اسلام آموزهای است اهریمنی برای نفاق افکنی و ویرانگری.
ایران آخور تاریخی اسلام است. کفتارهای اسلام در تمامی تاریخشان از ایران تغذیه کرده اند. نه فقط رشد و گسترش شوم و نکبت بار اسلام در حقیقت مدیون تهاجم قادسیه و چپاول ثروتهای مردم ایران است، بلکه اسلام در هر برههای که دچار ضعف و ذبونی گشته با حملهء مجدد به ایران و چپاول ثروتهای ملت ایران دوباره فربه شده و خوک گرسنهء وجودش را سیر و پروار کرده است. همانگونه که پس از هجوم سال ۵۷ با غارت و مصادرهء اموال ملی و مردمی، مافیای روحانیت شیعه که به حقارت و گدایی و روضه خوانی و گورستان گردی دچار شده بود، جانی دوباره یافت.
به هوش باشیم که مافیای مدینه و مجاهدان و جهادگران اسلام برای سومین بار و این مرتبه در قالب اصلاح طلبان و ملی- مذهبی ها، با برافراشتن پرچم سبز الله و با پروژهء« اسلام رحمانی» و به کمک قدرتهای سلطه گر غربی که حفظ اسلام به عنوان اصلیترین عامل عقب ماندگی جوامع مسلمان دغدغه آنهاست، قصد حمله به ایران دارند.
سیامک مهر
تنها پدیده-ای، که حکومت خشمآوران را به لرزه می آورد، سرشت آزادگی است که آن با انسان زاییده می شود.
کسی آزاد است که عبد ِ الله نباشد
کشتار جوانان آزادیخواه، در ایران، نشان انسان ستیزی و فرومایگی-ی حکومت اسلامی است. بسیاری از آزادیخواهان و انجمن-های خردگرا خراش-هایی را، که از این جانستانی بر هستی-ی آنها وارد آمده است، با درد و اندوهِ بسیار بازگو کرده-اند. آنها به سخن نشان داده-اند، که از این بی دادگری-ها، بر بیزاری و خشم آنها افزوده شده است و از پایداری-ی پیکار آنها، در راه آزاد ساختن ایران از چنگال خشمآوران خونخوار، کاسته نشده است.
این تنها کشتار و پایان جانستانی-هایی نیست که حکومت اسلامی، بر معیار شریعت اسلام، انجام می دهد. شارع مقدس، جان پیوسته-ی آزادگان را از پیکر ِایرانیان جدا می سازد تا ایرانیان، در پراکندگی و از ترس، بردگی-ی ولایت فقیه را بپذیرند. سرشت درنده خویی، در احکام شریعت، راز پایداری و گسترش اسلام است.
پذیرفتن و خاموش ماندن، در برابر احکام جانستانی، همیاری و همآویی با جلادان اسلام است. کسانی، که کشتار آزادگان را تنها به کارکرد آخوندهای حکومت پیوند می دهند، آنها از آزردن جان انسان بیزار حتا روگردان نیستند، آنها از جانستانی ننگ ندارند، آنها کردار آخوند را زشت می دانند نه جانستانی را.
حکومت اسلامی، با کشتن آزادیخواهان، نه تنها آزادی را کشتار می کند بلکه جانستانی را ابزار سازندگی و آن را از نیازهای جامعه نشان می دهد. حکومت اسلامی به مردم پروانه-ی کشتن می دهد تا آدمکشی را مردمی و اجتماعی جلوه دهد. این است که برخی از فرومایگان ایرانی برای کشتن انسان پروانه دریافت می کنند، یا پول به نرخ شتربانان( دیه) می پردازند که کسی را بکشند یا پول می گیرند تا جان انسان را به نرخی بفروشند.
ستم شریعت اسلام بر سرتاسر ایران، حتا بر بخش بزرگی از جهان، گسترده شده است، در زیر فشار بی دادگران، فریاد برخی از آزادیخواهان بلندتر می شود، در هر هنگامی، فریاد آزردگان و آزادگان از مردمی، از شهری و از دانشگاهی بگوش می رسد.
حکومت اسلامی با نیروی ایمان، وجدان مسلمانان را به بند کشیده است، او هر زبانی را، که به دادخواهی فریاد بزند، می برد. از این روی بیشتر فریادهای ستمکشان در سینه انباشته می شوند که گاهگاهی از انبوه آنها، فریادی برآشفته، بروز می کند. آنگاه حکومت اسلامی جان فریادکِش و فریادرَس را به ستم می ستاند.
حکومت جهادگران، بر پایه-ی احکام قرآن، از مردم عبد، برایِ الله، پرورش می دهد. گماشتگان حکومت، که از پسماندگی به بندگی-ی خود در برابر والیان اسلام ایمان دارند، مردم را در ترس از کشتار و با زهر دروغ برای بردگی آماده می سازند. شهروندان از ترس به تاریکخانه-ی ایمان پناه می برند. برخی از روشنفکران، که خود را در بازار دروغوندان و سوداگران به ناچیز باخته-اند، چشم جان خود را از دیدن راستی بر می گردانند.
تنها پدیده-ای، که حکومت خشمآوران را به لرزه می آورد، سرشت آزادگی است که آن با انسان زاییده می شود. این است که پیوسته چنگال جهادگران اسلام به ریختن خون آزادگان در کار است. این جانستانی-ها تنها به سرکردگان حکومت اسلامی بستگی ندارند، بلکه احکام شریعت رسول الله، کشتار محاربان را، امر می کند ( محارب الله یعنی گستاخیِ از سوی آزاده-ای است که او از بندگی در برابر الله سر پیچی کند).
کسی با حاکمیت الله بستیزد، محارب شناخته می شود، او خرد خود را از بندهای بردگی رها ساخته است. کسی آزاد است که عبد ِ الله نباشد، او ندانسته و ناخواسته به پیکار با حاکمیت الله برخاسته است. کسی که مفهوم آزادگی را شناخته است او هرگز به نادان بودن خود ایمان نمی آورد.
آزادگان عبد بودن ِ خود را و معبود بودن الله را نمی پذیرند. آنها خواه ناخواه دشمنان سرسخت شریعت اسلام هستند. زیرا آنها الله را خالق و خود را مخلوق نمی دانند. الله و والیان اسلام در برابر رستاخیز آزاداندیشان درمانده و ناتوانند؛ از این روی آنها برای کشتار آزاداندیشان درنگ نمی کنند. در حاکمیت الله نه تنها هیچ آزاده-ای بلکه هیچ خدایی هم حق زیستن ندارد، در همین کلمه-ی" لا اله الا الله" به کشتار خدایان و پیروان آنها امر شده است.
پاره کردن عکس خمینی، یا هر سخن و اندیشه-ای، که نشان گُسستن از بندگی باشند، خشم الله و والیان اسلام را بر میانگیزد. زیرا رهایی پیروان، از تنگنای تاریک ایمان، در ساختار پوسیده-ی شریعت، شکاف ایجاد خواهد کرد. در احکام شریعت اسلام، ره یافتن به پهنه-ی خوداندیشی و آزادگی، بالاترین گناه شمرده می شود و کمترین سزایش مرگ است.
اسلامزدگانی، که خود را در شمار بشر دوستان جای داده-اند، به کردار جان انسان را، با معیارهای آخوندهای انسان ستیز، ارزیابی می کنند. آخوند، به شریعت ایمان دارد، انسان ستیزی و کشتار کافران را عدل الهی می داند، او از زشتکاری و ستمکاری در شریعت اسلام شرم ندارد.
اسلامزده، برای بزک کردن چهره-ی الله، با دروغ، زشتی-ها و ستمکاریهای شریعت را می پوشاند. اسلامفروشان تنها کشتن کسی را عادلانه نمی دانند که او گامی فراتر از احکام شریعت ننهاده باشد. ولی آنها کشتن مرتد را عدالت حق می پندارند. آنها سر پیچیدن از ولایت فقیه و بریدن بندهای بردگی و گریختن از زندان ایمان را، که ره بردن به آزادگیست، گناهی بزرگ می شمارند و سزای این گناه را مرگ می دانند.
اسلامزدگان از کشتار ناعادلانه حتا با بی شرمی از دادگاه ناعادلانه سخن می گویند. مفهوم افسوس این کسان در این است: کشتارهایی، که حکومت جهادگران در دوران سرکوب مردم ایران انجام داده است، عادلانه بوده-اند. دروغوندان دزدانه عدلیه-ی حکومت اسلامی را دادگاه می خوانند. این کوراندیشان، که به اسلام و ننگین تر از آن به ولایت فقیه ایمان دارند، با شیوه-ی عدل الله، یا با ذولفقار علی، دگراندیشان را گردن می زند تا عدالت اسلامی پایدار بماند.
داد و دادگری، دادخواهی و دادگاه، دادستان و دادور تنها در جامعه-ای مفهوم خواهند داشت که بر شالوده-ی فرهنگ ایران سامان یافته باشد. کسانی که پسماندگی و زشتی-های اسلام را در پوشش ارزش-های ایرانی، می پوشانند آنها دوستانی هستند، که از نادانی، تبر ِدشمنان را در پرنیان دیبا پیچیده و بر ریشه-ی این فرهنگ فرود می آورند.
کشتار، گرفتن جان آزادگان ایران، پاره کردن جان مردم ایران است و به پاره پاره شدن پیکر کشور ایران می اَنجامد. در آزادی و در سامان دادگری پیوند ایرانیان، به میهن و فرهنگ خودشان، نیرومندتر خواهد شد. این فرهنگ و این میهن است که می تواند از همه-ی مردمان ایران آدمیانی با بینش آزادگی بسازد.
میهن ایران، که اینک در دست جهادگران انسان ستیز به تاراج می رود. اسلامزدگان بی فرهنگ با کوشش خود ایران را، به نام غنیمت اسلام، پاره پاره به دشمن می سپارند. سرکرده-ی ولایت، کشور را، سرزمین بی پدران و مُلک امام زمان می خواند.
در همین سوی هم حکومت اسلامی، مردم را در نادانی و بردگی می پروراند، اندیشه و برآیند ِ دانش و کوشش همگان را برای پایداری-ی حاکمیت الله به کار می برد. هر سینه-ای، که در آن اندیشه-ای ورای عقیده-ی اسلام بروید، آن را می شکافد و آن اندیشه را تیرباران می کند.
در چنین بی داد و نامردمی، که در کشور ایران حاکم شده است، بسیاری از روشنفکران و آزاداندیشان از ترس جان و از نیاز به آزادی از میهن خود گریخته و به دیار بیگانگان پناه آورده-اند. برخی، که پای گریز نداشته-اند یا دانسته با بیدادگران مسلمان روبرو شده-اند، آنها به ناچار با فرهنگ ستیزان به پیکار پرداخته-اند.
شاید شمار اندکی هم به کژی پنداشته که تنها بخشی از ایران را از چنگال دشمن بیرون آورند. آنها به ژرفی نیندیشیده-اند که آزادی برای هر ایرانی با آزاد ساختن همه-ی سرزمین ایران پیوند دارد. دادگری در سرزمینی نهادینه می شود که در آن آزادی سامان داشته باشد.
در هر کشور و بر هر مردمی، که عقیده یا مذهب، حاکم شود، بی دادگری در آن سرزمین و در ایمان آن مردم جایگزین می شود. آن مردم به ستم کردن و ستم کشیدن ایمان می آورند.
کشتار، که نشانی ازانسان ستیزی است، تنها به آخوندهای حکومت اسلامی بستگی ندارد بلکه به احکامی بستگی دارد که از سوی الله بر رسول الله نازل شده-اند. کسانی که از احکام شریعت بیزار نیستند، آنها از دگراندیشان بیزارند، کشتار دگراندیشان را پذیرا هستند. مسلمانان با ایمانی که تنها جانستانی را زشت می پندارند، آنها با دروغ وجدان خود را فریب می دهند، زیرا آنها به راستی می بینند که خون دگراندیشان(کافران) در سراسر تاریخ اسلام روان بوده است.
مردم کردستان، مردم مازندران، مردم خراسان و کرمان و مردمان هر بخشی از ایران تنها از راه شناخت فرهنگ ایران به آزادی و دادگستری خواهند رسید. برای آزادگان، سراسر سرزمین ایران آذرآبادگان است، همه-ی ایران خوزستان و از خاور تا باختر بلوچستان است، روشن است که هیچ بخشی جدا از دیگر بخش-های ایران از چنگال ستمگران رهایی نخواهد یافت.
زیرا فرهنگ ایران بینشی است که از خرد و اندیشه-ی مردم ایران برخاسته است، نه از آزمندان جهادگر. در فرهنگ ایران از پیوستن آدمها، از پیوستن جان آنها، مردم پیدایش یافته است. از بی داد، از کشتن و جانستانی است که سرزمین و مردمان از هم بریده و گرگها در پاره پاره کردن آنها پیروز خواهند شد.
این فرهنگ می آموزد که هیچ کس حتا فریدون نمی تواند جان ضحاک ماردوش را بگیرد. آزردن یک جان، آزردن جانداران، آزردن هستی و آزردن همه-ی جانهاست.
ایرانیان، که در زیر حکومت-های اسلامی از خود بیگانه شده-اند، بیشتر آنها نمی دانند که، در زبان فارسی، واژه-ای همسنگ کلمه-ی "اعدام" وجود نداشته است و هنوز هم کسانی، که اندکی به فرهنگ ایران برخورد داشته باشند، از پسماندگی-ی این کلمه ("اعدام") ننگ دارند. روشنفکران هم به ناچار این کلمه-ی پست را به کار می برند زیرا همه کسان با این ننگ ِ قانونی درگیر هستند.
از دیدگاه اسلامی، الله هر چیزی را به اراده، بدون اندیشه، از هیچ خلق کرده است. او خالقی توانا و مالک مخلوقی ناتوان است. او هر گاه که اراده کند می تواند مخلوق خود را به هیچ برگرداند. مسلمانان هم از عدم خلق شده-اند و الله می تواند آنها را معدوم سازد و والیان اسلام هم می توانند آزادگان را اعدام کنند.
در فرهنگ ایران هر پدیده-ای از پدیده-های هستی بر آمده است، هیچگاه چیزی از هیچ پدیدار نمی شود و هیچگاه هستی به نیستی نمی انجامد. این است که انسان از آمیزش پدیده-های جانبخش آفریده شده، نه خلق شده، یعنی انسان آزاد زاییده شده است. هر کس در ژی، در زندگانی، با هستی خود، خوشه-ای که از خرد، از اندیشه، از کردار و رفتارش برآمده است، در جهان می افشاند. این دانش یا هنر با پدیده-های هستی می آمیزد و در روند زایندگی برجای می ماند.
جانستانی نشان پسماندگی و نادانی-ی کسانی است که با گرفتن جان آدمی او را نیست می پندارند. فرومایگان، از این کوراندیشی، جانستانی را اعدام یا معدوم کردن انسان نامیده-اند. آزادگی در سرشت انسان است و نگرش آزادگی در بنیاد آدم ریشه دارد. آزادگان این ویژگی را گسترش می دهند، آنها تخم من بودن، مینوی آزادگی، را می افشانند. جوانه-های آزادگی، که از کردار آزادیخواهان، در پراکندگی می رویند، در هر زمانی زنده و آفریننده بر جای می مانند.
در شریعت جهادگران، از نابخردی و درماندگی، جان انسان را می گیرند، آزادگان را به دار می آویزند، اندیشمندان را با شمشیر ایمان می کشند، بدین گمان که در این ستم، برآمده از خرد انسان را "معدوم" می سازند.
ولی تا جهان در گردش است، مهر جمشید و فریدون هم چنین خشونت ضحاک و محمد به عدم نمی گرایند.
مـردو آناهيــد
